August 18, 2007


عشق بازیچه و حکایت نیست
در ره عاشقی شکایت نیست
حسن معشوق را چو نیست کران
درد عشاق را نهایت نیست
مبر این ظن که عشق را به جهان
جز به دل بردنش ولایت نیست
رایت عشق آشکارا به
زان که در عشق روی و رایت نیست
عالم علم نیست عالم عشق
رویت صدق چون روایت نیست
هر که عاشق شناسد از معشوق
قوت عشق او به غایت نیست
هر چه داری چو دل بباید باخت
عاشقی را دلی کفایت نیست
به هدایت نیامدست از کفر
هر کرا کفر چون هدایت نیست
کس به دعوی به دوستی نرسد
چون ز معنی درو سرایت نیست
نیک بشناس کانچه مقصودست
بجز از تحفه و عنایت نیست

قرار بود فقط بي قرار من باشي
وروزهاي مبادا كنار من باشي
قرار بود كه مهتاب من شوي
نه فقط،شبي ستاره ي دنباله دار من باشي
كه هر ستاره ي دنباله دار رفتني است
خيال مي كردم ماندگار من باشي
سر قرار نبودي خمار برگشتم
قرار بود كه چشم انتظار من باشي
تو دست هاي خودت را به دست هاي كسي...
بدون اينكه كمي شرمسار من باشي
چرا مرا به امان خدا رها كردي؟
به جاي اينكه خداوندگار من باشي ...

از من نپرس که اشکهايم را براي چه به پروانه‌ها هديه مي‌دهم، همه مي‌دانند که دوري تو روحم را
مي‌آزارد و تو خود پروانه‌ها را به من سپرده‌ بودي که ميهمان لحظه‌هاي بيکسيم.


انگار دوباره خسته شدم.......این روزا .....دلم تنگه ...شما چی ؟!!! انگار هر چی خوبی تو این دنیا هستش داره هر روز از ما ها دورتر می شه ....نمی دونم شایدم ....من این شکلی فکر می کنم.