October 20, 2007

شهر عشق




شهری به نام عشق کوهی است به نام محبت
در این کوه رودی است به نام صفا
در این رود آبراهی میرود به نام وفا
سر انجام این آبراه به آبگیری میریزد به نام وداع
بگذار گريه كنم براي عاطفه اي كه نيست
و
دنيايي كه انجمن حمايت از حيوانات دارد
اما انسان پا برهنه و عريان ميدود
بگذار گريه كنم براي انساني كه راه كوره هاي
مريخ را شناخته است اما هنوز!
كوچه هاي دلش را نمي شناسد

دل تنگی




شعری بخوان چیزی بگو تا مثل آهو
رد صدایت بوی آویشن بگیرد


چرخی بزن تا روح نا آرام دریا
در هق هق چشم تو رقصیدن بگیرد


بانوی شرجی خوب من خاتون دریا
در خواب خلخال تو گم کردم سرم را


کل می زنم نام تو را در موج و مرجان
تا یک صدف دریا کنی چشم ترم را


کو دیده یوسف شناسی تا تنت را
یک برگ گل از بوی پیراهن بگیرد


من دست و پا گم کرده ام کو سر بداری
تا سر کشی های مرا گردن بگیرد

October 08, 2007

سلام پاییز


عشق من به تو
مانند رود كوهستاني است
پيوسته و پايدار
عشق من به تو
شبيه تابش ابدي خورشيد است
يا مانند دريا كه هرگز نمي آسايد
امواج قوي و نجيبش
كه از آغوش بازش پيوسته مي گذرد
عشق من به تو
مانند درختي است
كه در قلب ريشه كرده است
عشقي بي قيد و شرط
حقيقي و ابدي
و خاموش نشدني ...

ناله


دستم رو ميندازم دور گردنش

صندلي ایی که بارها اشکهام بر رويش چکه کرده


به ديوار سلام مي کنم

و گاه که بي هوا بهش مي خورم ازش دلجويي مي کنم

- ببخشيد آقاي ديوار ...

و باز صندلي را با خودم مي چرخانم و مي رقصانم


چپ ... راست ...

چپ ... راست ...


يادمه رقص بلد نبودم !

اما غم مرا هم به رقص وا داشته !

اشک هايم را مي خورم

و باز با صندلي مي رقصم ...


بلند بلند آواز سر مي دهم

من خوشبختم

چون غم دارم ...


صندلي رو به دور خودش و خودم مي رقصانم

فرياد مي کنم ...

من با غم هايم خوشبختم

با غم هايم مي رقصم ...