October 08, 2007

ناله


دستم رو ميندازم دور گردنش

صندلي ایی که بارها اشکهام بر رويش چکه کرده


به ديوار سلام مي کنم

و گاه که بي هوا بهش مي خورم ازش دلجويي مي کنم

- ببخشيد آقاي ديوار ...

و باز صندلي را با خودم مي چرخانم و مي رقصانم


چپ ... راست ...

چپ ... راست ...


يادمه رقص بلد نبودم !

اما غم مرا هم به رقص وا داشته !

اشک هايم را مي خورم

و باز با صندلي مي رقصم ...


بلند بلند آواز سر مي دهم

من خوشبختم

چون غم دارم ...


صندلي رو به دور خودش و خودم مي رقصانم

فرياد مي کنم ...

من با غم هايم خوشبختم

با غم هايم مي رقصم ...

No comments: