
ترن آهسته مي لغزيد و مي برد
نگاه حسرت آلودي به همراه
سرشکي موج زد در نرگسي مست
برآمد بر لبي از سينه اي آه
خداحافظ! لبي جنبيد و گفتي
که جاني با تني بدرود مي کرد
در آنسوي افق، با کوه، خورشيد
وداعي تلخ و خون آلود مي کرد
چراغ آفتاب آهسته مي مرد
جهان در چشم من تاريک مي شد
قطار آهسته مي ناليد و مي رفت
بآغوش افق نزديک مي شد
به گوشم ناله اش زان دور مي گفت
که ديگر روزگار عاشقي مُرد
بهار آرزو «او» بود تا رفت
شکفته گلبن اميد، پژمرد ...


1 comment:
bah bah, eyval dash salman. ghashang bood. mibinam ke jadidan taghiiire sabk ham dadi (az mesle she'r, be she'r residi) ;) :D
shahram joon :>
Post a Comment