November 13, 2007



ترن آهسته مي لغزيد و مي برد

نگاه حسرت آلودي به همراه



سرشکي موج زد در نرگسي مست

برآمد بر لبي از سينه اي آه



خداحافظ! لبي جنبيد و گفتي

که جاني با تني بدرود مي کرد



در آنسوي افق، با کوه، خورشيد

وداعي تلخ و خون آلود مي کرد



چراغ آفتاب آهسته مي مرد

جهان در چشم من تاريک مي شد



قطار آهسته مي ناليد و مي رفت

بآغوش افق نزديک مي شد



به گوشم ناله اش زان دور مي گفت

که ديگر روزگار عاشقي مُرد



بهار آرزو «او» بود تا رفت

شکفته گلبن اميد، پژمرد ...


1 comment:

Anonymous said...

bah bah, eyval dash salman. ghashang bood. mibinam ke jadidan taghiiire sabk ham dadi (az mesle she'r, be she'r residi) ;) :D

shahram joon :>